وقتی تو خواب بودی.......
امروز بی خیال و آسوده از غم های دنیا خوابیده بودی،کنارت نشستم و به این آسوده خوابیدنت غبطه خوردم و دوباره اون حس افسردگی قدیمی به سراغم اومد،به این فکر کردم که اگه الان بچه نداشتم برای خودم راحت میرفتم بیرون،ورزش می کردم ،کلاس می رفتم با مامانم مثل گذشته می رفتم خرید،قرا 5شنبه و بازار رفتن و نشستن تو رستوران و بی دغدغه غذاخوردن، راحت سوار اتوبوس و مترو شدن ،آهنگ گذاشتن و رقصیدن و .. همه سرجای خودش بود ولی الان چی؟فقط باید بشینم تو خونه و بچه داری کنم ، شبها نخوابم،مراقب دستشویی کردن و شیر خوردن یک بچه باشم و شاید آخر هفته اگه رضا حوصله داشت بریم خونه مامانامون و شب زود برگردیم و دوباره تکرارو تکرار و تکرار.....
داشتم فکر می کردم وسط این همه گرفتاری و قرض و قسط و وام وهزار بدبختی دیگه بچه دارشدنمون برای چیمون بود.................. من هنوز دخترکی بیش نبودم این همه مسئولیت برای من زیاد است مرا چه به مادر شدن، این لباس برای من زیادی بزرگ است.......غرق همین فکرا بودم که تو یکهو بیدارشدی
بقیه در ادامه مطلب
یکهو بیدارشدی و منو نگاه کردی و شروع کردی به خندیدن
با هر خنده ات ذره ای از وجودم آب میشد و بابت تمامی فکرهایی که وقتی تو خواب بودی کرده بودم به خودم لعنت می فرستادم
با تمام وجود می خواهمت حتی اگر قرار باشد تمام 5شنبه های عمرم را در خانه بشینم و بازار نروم،دوستت دارم حتی اگر قرار باشد همه شبهای عمرم پا به پایت بیدار بشینم ،دوستت دارم حتی اگر قرار باشد آن دختر شیطون و مغرور را درون خود بکشم، دوستت دارم چون با تو عشق را در حد اعلای خود فهمیدم و لمس کردم،دوستت دارم چون تو پسرمی و من مادرت......................
پسرم این مادر جانش را برای تو به آسانی می دهدو حاضرش تمام خوشی هایش را فدا کندتا تو لحظه ای شاد باشی و خنده بر لبانت بیاید.........ای تمام هستی مادر



وقتی تو خواب بودی.......
