محمدساممحمدسام، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

هدیه ای از طرف خداوند

دوباره می‌خواهیم شروع کنیم برای ثبت خاطرات، این بار من و محمدسام باهم

محرم امسال

محرم امسال با تو رنگ و بوی دگر داشت پارسال این موقع ها تو توی دل مامان بودی و مامان هم برای سلامتی ات کلی نظر ونیاز کرد که همه رو با هم امسال دادیم عسلم پسر ناز من تو لباسی که بابایی محمد براش خریده بود ااین هم یک عکس با بابایی کنار علم امام حسین ، امام حسین یارت باشه پسرکم ...
7 دی 1391

پدر و پسر

پسرکم می خواهم برایت از پدرت بگویم از کسی که تو برایش یک دنیایی پسرم یـــادت باشــد ... کـــم حوصلـه ســت .. ظـاهـــرش جـــدیست .. امـا دلـــی دارد کـه مــهربـانـی اش بـه وسعـت یک اقــیـانــوس است ! بــد قـول نــیـست .. امـــا گرفتار است با او راه بیا....! خــستـه کـه بــاشـد .. تــنهـایش بــگــذار ...! تودار است .. اما صبر کن خودش بعد حرفهایش رامی گوید ! او تمام دنیای من است ...مبادا بیازاریش او نیمه گمشده من است با همه ی تلخ و شیرینی هایش ...
10 آبان 1391

همه دنيا براي تو

دنيا را برايت عاشقانه مي خواهم تو با شكوه آمدي محمدسام عزيزم با تولدت خدارا بيشتر شناختم و با تمام وجود اورا درآغوش گرفتم تولد تو براي من به رخ كشيدن شكوه و جلال خدا بود و من درك كردم لحظه زيباي پيدايشت را بدان كه همه دنيا را من براي تو ميخواهم روزي هزاران بار از خدا برايت سلامتي خواستارم وهرباري كه در آغوشت ميگيرم و ريه هايم را پراز بوي تو مي كنم از خدا بابت اين هديه اش تشكر ميكنم روزهايي كه دربيمارستان به خاطر زردي بستري بودي تازه فهميدم چقدر به وجودت احتياج دارم تورو خودخواهانه ميخواهم لحظه هاي كودكي ات را با تمام وجودم ميبلعم كاش اين روزهاتمام نشود، همه كارهايت را هزاربار بهخاطر ميسپارم دست خوردن هاي پرسروصدايت، نگاه هاي بيقرارت، خند...
29 شهريور 1391

زيباترين روز خدا

هفته ٣٨ بارداری من بود دوشنبه طبق معمول این اواخر به مطب دکترم رفتم تا ویزیت بشم قرار بود تا این هفته معاینه لگن رو هم انجام بده تو مطب بعلت فشار بالام دکتر برام یک آزمایش اورژانسی دفع پروتئین ادرار برام نوشت و لگن رو معاینه کرد و گفت یک فینگر باز شده و احتمالاً تا موعد اصلی اش خیلی خوب برای زلیمان طبیعی ماده میشه همون روز آزمایش رو دادم و قرارشد یک آزمایش ٢٤ ساعته هم بدم نمیدونم چرا ولی احساس می کردم تا ٥ مرداد حاملگیم نمی کشه وخیلی زودتر از اینها بچه ام بدنیا میاد البته زوددنیا اومدن بچه ام آزوی من بود چون شوهرم ٤ مرداد میرفت مسافرت و تا آخر مرداد برنمی گشت و مسلماً زایمان اون هم طبیعی که من می خواستم در نبود شوهر از نظر احساسی خیلی بهم آسی...
29 شهريور 1391

روزهاي آخر

پسركم سلام روزهاي آخر براي باهم بودنمان آغاز شده نمي دونم چندروز ديگر مهمان خانه ي كوچكي كه در من داري هستي ولي مي دانم كه بعدها خيلي دلم هواي اين يكي بودنمان را مي كند دلم براي ضربه هاي دلنشينت، سكسكه هاي دوست داشتني ات وكش و قوس هاي به ياد ماندنيت خيلي تنگ مي شود پسرم حس و حال اين روزهايم بسي عجيب است از يك طرف شوق ديدارتو ديدار با طفلي كه نه ماه در من ميزيست و از همه كس به من نزديكتربود و از سوي ديگر ترسي عجيب و ناشناخته از آينده ........ آينده تو ، من،پدرت وآينده ما....... از عدم شناخت اين آينده پر پيچ خم مي ترسم بهترين هارا براي تو مي خواهم ولي نمي دانم كه آيا مي توانم؟؟؟؟؟؟؟ به روزهاي گذشته كه برمن و پدرت گذشت مي نگرم به خوشي هايمان ،...
15 تير 1391